چند وقتیه که خیلی سرم شلوغه فرصت به روز رسانی وبلاگ رو نداشتم. حالا دوباره اومدم.

توی این مدت تنها یک اتفاق قابل ذکر افتاد و اونهم جون دادن یه آدم جلو چشمهام بود.

هفته پیش داشتم از راه KL به خونه بر میگشتم که دیدم جمعیت زیادی دور یه اتوبوس جمع شدن. اول فکر کردم فیلم برداری است ولی بعد با دیدن ماشین آتش نشانی و آمبولانس نظرم برگشت. با هول و ولا رفتم جلو دیدم ۱۰ تا آتش نشان افتادن به جون یه پروتون ویرا دارن میبرنش تا یه نفر رو که بین چراغ راهنمایی و اتوبوس گیر کرده بود در بیارن. بعد از حدود دو ساعت تلاش با فس فس خاص مالایی شون و با کلی دنگ و فنگ اون بیچاره رو در آوردن . بعد هم دکتر های آمبولانس خیلی خونسرد و با تمانینه (در حالی که تا دو دقیقه قبل داشتن برای هم جک میگفتن و هرهر میکردن) اومدن و جنازه ای رو که حالا قطعا جونی نداشت رو چکاپ کردند تا با خیال راحت بزارن تو کفن. کاملا عصبی شده بودم. اون جوون بیچاره که یه دانشجوی عرب بود، به گمانم از چراغ زرد یا قرمز رد شده بود و با یه اتوبوس که از روبرو می اومده و ندیده بودش تصادف کرده بود. کاری به این مسایل ندارم. حرصم فقط از اون آتش نشان ها و دکترهای کودن بودن که دقیقا دو ساعت درآوردن این بدبخت رو طول دادن. تا حالا فکر میکردم اوضاع ما توی امداد کثافته نگو اینجا با این همه دم و دستگاه و تجهیزات پیشرفته خیلی اوت ترن. کلا فکر میکنم از تکنولوژی و پیشرفت برای گذران زندگی کافی نیست. قطعا کمی زرنگی و شعور هم لازمه. فکر کنم از این بین اغلب ما ایرانیها لااقل زرنگیش رو داشته باشیم. سوای باقی...

- توی این مدت کاملا افسرده بودم. دیدن جنازه خونین یه جوون خیلی صحنه دردآوری بود برام. ولی به این نتیجه رسیدم که هر از چندی باید از نزدیک مرگ رو ببینم. لااقل خیلی چیزا یادم می افته.

 پی نوشت : باور کنید این نوشته ورای هرگونه نفرت من از نژاد مالایی نوشته شده و کاملا واقع بینانه بود.